محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1499
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
وشتن - [ بفتح واو و تاى قرشت و سكون شين معجمه ] يعنى جست و خيز كردن و در رقص و سماع آمدن . مثالش امير قاسم انوار : بيت يارم ز در درآمد وشتن كنيد وشتن * اين خانه را ز وشتن گلشن كنيد گلشن « 1 » كذا فى الفرهنگ و گويند كه وشتن بمعنى خوشى باشد و چون رقص و سماع و وجد از آثار خوشى است به اين معانى اطلاق كردند « 2 » * . وغستن - [ بغين معجمه و سين مهمله ، به وزن شكستن ] يعنى ظاهر و آشكارا كردن . واژگون - همان وارون مرقوم « 1 » مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت همه اوضاع گردون واژگونست * خرد را دل ازين انديشه خونست * وردان - [ به راء و دال مهملتين . به وزن كرمان ] آنچه از اندام مردم بيرون آيد كه به عربى ثؤلول گويند [ 1 ] . مع الواو وركو - [ به وزن بدگو ] نام شهريست از خراسان كه بر بالاى سنگى واقعست و از اطراف آن سنگ چشمههاى آب روانست كذا فى المؤيد . « 1 » بعضى گويند وركو همان وركوه است كه بعد از اين مىآيد و آن شهريست از توابع فارس كه ما بين شيراز و يزد واقعست و ابرقو گويند اما بخاطر را قم مىرسد كه چون در مؤيد بمعنى سابق مرقوم شده يحتمل كه در خراسان نيز شهر به اين نام باشد * [ 2 ] . ويو - [ بفتح واو و ضم ياى حطى ] بمعنى عروس باشد . مع الهاء والغونه و ولغونه - [ هر دو به سكون لام و ضم
--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » : كردن . ( 1 ) و جمع ورد بمعنى شاگرد و مريد هم هست ( برهان ) . و در معنى متن زگيل و گوچه ژخ و آژخ نيز مرادف آنند . ( 2 ) برهان گويد بكاف فارسى ورگو بمعنى برگو است امر به گفتن يعنى بگو .